سرخط خبرها
سرآغاز / فرهنگی / تاریخی / ضحاک ماردوش

ضحاک ماردوش

به نام دادار اورمزد فرَهمند اشو افزونى جهان اَستومَند

خْشْنَوُتْرَ اهورَهِ مزدا

ناسپاسي جمشيد

ساليان دراز از پادشاهي جمشيد گذشت. دد و دام و ديو و آدمي در فرمان او بودند و روز به روز برشکوه و نيروي او افزوده مي شد، تا آنجا که غرور در دل جمشيد راه يافت و راه ناسپاسي پيش گرفت.

يکايک به تخت مهي بنگريد

به گيتي‌ جز از خويشتن‌ کس نديد

مني‌کرد آن شاه يزدان شناس

‌ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس

سالخوردگان وگرانمايگان لشکر و موبدان را پيش خواند و بسيار سخن گفت که «هنرهاي جهان را من پديد آوردم، گيتي را به خوبي من آراستم، مرگ و بيماري را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهي نيست. خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگي همگان بدست من. اگر چنين است پس مرا بايد جهان آفرين خواند. آنکه اين را باور ندارد و نپذيرد پيرو اهريمن است.»

بزرگان و موبدان همه سر به پيش افگندند. کسي ياراي چون و چرا نداشت، که جمشيد پادشاهي زورمند وتوانا بود وفرّه ايزدي پشتيبان او. اما:

چو اين گفته شد فرّ يزدان ز وي

گسست‌ وجهان شد پُر از گفتگوي

چون فرّه ايزدي از جمشيد گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه ازو روي برگرداندند و پراکنده شدند. بيست و سه سال گذشت و هر روز نيرو و شکوه جمشيد کمتر مي شد. هرچند بدرگاه کردگار پوزش مي خواست کارگر نمي شد و بخت برگشتگي و هراسش فزوني مي گرفت، تا آنکه ضحاک تازي پديدار شد.

داستان ضحّاک با پدرش

ضحّاک فرزند اميري نيک سرشت و دادگر به نام «مرداس» بود. اهريمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاري نداشت کمر به گمراه کردن ضحّاک جوان بست. به اين مقصود خود را به صورت مردي نيکخواه و آراسته درآورد و پيش ضحّاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخن هاي نغز و فريبنده گفت. ضحاک فريفته او شد.

آنگاه اهريمن گفت «اي ضحاک، مي خواهم رازي با تو در ميان بگذارم. اما بايد سوگند بخوري که اين راز را با کشي نگوئي.» ضحاک سوگند خورد.

اهريمن وقتي مطمئن شد گفت «چرا بايد تا چون تو جواني هست پدر پيرت پادشاه باشد؟ چرا سستي مي کني؟ پدرت را از ميان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»

ضحّاک که جواني تهي مغز بود دلش از راه بدر رفت و در کشتن پدر با اهريمن يار شد. اما نمي دانست چگونه پد را نابود کند. اهريمن گفت «غم مخور، چاره اين کار با من است.»

مرداش باغي دلکش داشت. هر روز بامداد برميخاست و پيش از دميدن آفتاب درآن باغ عبادت مي کرد. اهريمن بر سر راه او در باغ چاهي کند و رويآنرا با شاخ و برگ پوشانيد. روز ديگر مرداس نگون بخت که براي عبادت مي رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک نا سپاس برتخت شاهي نشست.

فريب اهريمن

چون ضحّاک پادشاه شد اهريمن خود را بصورت جواني خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت «من مردي هنرمندم و هنرم ساختن خورش ها و غذاهاي شاهانه است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار کرد. اهريمن سفره بسيار رنگيني با خورش هاي گوناگون و گوارا از پرندگان و چارپايان آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز ديگر سفره رنگين تري فراهم کرد و هم‌چنين هر روز غذاي بهتري مي ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم‌پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت «هرچه آرزو داري از من بخواه.» اهريمن که جوياي اين فرصت بود گفت «شاها، دل من از مهر تو لبريز است و جز شادي تو چيزي نمي خواهم. تنها يک آرزو دارم و آن اينکه اجازه دهي دو کتف ترا از راه بندگي ببوسم.» ضحّاک اجازه داد. اهريمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روي زمين ناپديد شد.

روئيدن مار بردوش ضحّاک

برجاي لبان اهريمن بر دو کتف ضحاک دو مار سياه روئيد. مارها را از بن بريدند. اما بجاي آنها بي درنگ دو مار ديگر روئيد. ضحاک پريشان شد و در پي چاره افتاد. پزشگان هرچه کوشيدند سودمند نشد.

وقتي همه پزشگان درماندند اهريمن خود را بصورت پزشگي ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت «بريدن ماران سودي ندارد. داروي اين درد مغز سر انسانست. براي آنکه ماران آرام باشند و گزندي نرسانند چاره آنست که هر روز دوتن را بکشند و از مغز سر آنها براي ماران خورش بسازند. شايد از اين راه ماران سرانجام بميرند.»

اهريمن که با آدميان و آسودگي آنان دشمن بود مي خواست از اين راه همه مردم را به کُشتن دهد و نسل آدميان را براندازد.

گرفتار شدن جمشيد

درهمين روزگار بود که جمشيد را غرور گرفت و فرّه ايزدي از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنيمت دانست و به ايران تاخت. بسياري از ايرانيان که در جستجوي پادشاهي نو بودند به او روي آوردند و بي خبر از جور و ستمگري ضحاک او را برخود پادشاه کردند.

ضحّاک سپاهي فراوان آماده کرد و به دستگيري جمشيد فرستاد. جمشيد تا صد سال خود را از ديده ها نهان مي داشت. اما سرانجام در کنار درياي چين بدام افتاد. ضحّاک فرمان داد تا او را با ارّه بدو نيم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را صاحب شد. جمشيد سراسر هفتصد سال زيست و هرچند به فرّ و شکوه او پادشاهي نبود سرانجام به تيره بختي از جهان رفت.

جمشيد دو دختر خوبرو داشت: يکي «شهرنواز» و ديگري «ارنواز». اين دو نيز در دست ضحّاک ستمگر اسير شدند و از ترس به فرمان او درآمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را با دو تن به پرستاري ماران گماشت.

گماشتگان ضحّاک هر روز دو تن را به ستم مي گرفتند و به آشپزخانه شاهي مي آوردند تا مغزشان را طعمه ماران کنند. اما شهرنواز و ارنواز و آن دو تن که نيکدل بودند و تاب اين ستمگري را نداشتند هر روز يکي از آنان را آزاد مي کردند و روانه کوه و دشت مي نمودند و بجاي مغز او از مغز سرگوسفند خورش مي ساختند.

kavehخواب ديدن ضحّاک ‌

ضحاک ساليان دراز به ظلم و بيداد پادشاهي کرد و گروه بسياري از مردم بيگناه را براي خوراک ماران به کُشتن داد. کينه او در دل ها نشست و خشم مردم بالا گرفت. يک شب که ضحاک در کاخ شاخي خفته بود در خواب ديد که ناگهان سه مرد جنگي پيدا شدند و بسوي او روي آوردند. از آن ميان آنکه کوچکتر بود و پهلواني دلاور بود بر وي تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آنگاه دست و پاي او را با بند چرمي بست و کشان کشان بطرف کوه دماوند کشيد. در حالي که گروه بسياري از مردم در پي او روان بودند.

ضحاک به خود پيچيد و آشفته از خواب بيدار شد و چنان فريادي برآورد که ستون هاي کاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشيد که در کنار او بود حيرت کرد و سبب اين آشفتگي را جويا شد. چون دانست ضحاک چنين خوابي ديده است گفت بايد خردمندان و دانشوران را از هرگوشه اي بخواني و از آنها بخواهي تا خواب ترا تعبير کنند.

ضحاک چنين کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را بازگفت. همه خاموش ماندند جز يک تن که بي باک تر بود. وي گفت «شاها، تعبير خواب تو اينست که روزگارت به آخر رسيده و ديگري بجاي تو بر تخت شاهي خواهد نشست. «فريدون» نامي در جستجوي تاج و تخت شاهي برميآيد و ترا با گرز گران از پاي در مي آورد و در بند مي کشد.»

از شنيدن اين سخنان ضحاک مدهوش شد. چون بخود آمد در فکر چاره افتاد. انديشيد که دشمن او فريدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجويند و فريدون را بيابند و بدست او بسپارند. ديگر خواب و آرام نداشت.

زادن فريدون

از ايرانيان آزاده مردي بود به نام «آتبين» که نژادش به شاهان قديم ايران و طهمورث ديوبند مي رسيد. زن وي «فرانک» نام داشت. از اين دو فرزندي نيک چهره و خجسته زاده شد. او را فريدون نام نهادند. فريدون چون خورشيد تابنده بود و فرّ و شکوه جمشيدي داشت.

آتبين برجان خود ترسان بود و از بيم ضحاک گريزان. سرانجام روزي گماشتگان ضحاک که براي مارهاي کتف وي در پي طعمه مي گشتند به آتبين برخوردند. او را به بند کشيدند و به جلاد سپردند.

فرانک، مادر فريدون، بي شوهر ماند و وقتي دانست ضحاک درخواب ديده که شکستش بدست فريدون است بيمناک شد. فريدون را که کودکي خردسال بود برداشت و به چمن زاري برد که چراگاه گاوي نامور بنام «برمايه» بود. از نگهبان مرغزار به زاري درخواست که فريدون را چون فرزند خود بپذيرد و به شير برمايه بپرورد تا از ستم ضحاک در امان باشد.

خبر يافتن ضحّاک

نگهبان مرغزار پذيرفت و سه سال فريدن را نزد خود نگاه داشت و به شير گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست که فريدون را برمايه در مرغزار مي پرورد. گماشتگان خود را به دستگيري فريدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فريدون را برداشت و از بيم ضحاک رو به صحرا گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد.

در البرز کوه فرانک فريدون را به پارسائي که درآنجا خانه داشت و از کار دنيا فارغ بود سپرد و گفت «اي نيکمرد، پدر اين کودک قرباني ماران ضحاک شد. اما فريدون روزي سرور و پيشواي مردمان خواهد شد و کين کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فريدون را چون پدر باش و او راچون فرزند خود بپرور.»

آگاه شدن فريدون از نسب خود

مرد پارسا پذيرفت و به پرورش فريدون کمر بست. سالي چند گذشت و فريدون بزرگ شد. جواني بلند بالا و زورمند و دلاور شد. اما نمي دانست فرزند کيست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگويد پدرش کيست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت «اي فرزند دلير، پدر تو آزاد مردي از ايرانيان بود. نژاد کياني داشت و نسبش پشت به پشت به طهمورث ديوبند پادشاه نامدار مي رسيد. مردي خردمند و نيک سرشت و بي آزار بود. ضحاک ستمگر او را بدست جلادان سپرد تا از مغزش براي ماران غذا ساختند. من بي شوهر شدم و تو بي پدر ماندي. آنگاه ضحاک خوابي ديد و اختر شناسان و خواب گزاران تعبير کردند که فريدون نامي از ايرانيان به جنگ وي برخواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوي تو افتاد. من از بيم ترا به نگهبان مرغزاري سپردم تا به شير گاو گرانمايه اي که داشت بپرورد. به ضحاک خبر بردند. ضحاک گاو بي زبان را کشت و خانه ما را ويران کرد. ناچار از خانمان بريدم و ترا از ترس ماردوش ستمگر به البرزکوه پناه دادم.»

خشم فريدون

فريدون چون داستان را شنيد خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کين در درونش شعله زد. رو به مادر کرد وگفت «مادر، حال که اين ضحاک ستمگر روز ما را تباه کرده و اين همه از ايرانيان را به خون کشيده من نيز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشير خواهم برد و کاخ و ايوان او را با خاک يکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت «فرزند دلاورم، اين شرط دانائي نيست. تو نمي تواني با جهاني درافتي. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگي آماده کارزار به خدمتش مي‌آيند. جواني مکن و روي از پند مادر مپيچ و تا راه و چاره کار را نيافته‌اي دست به شمشيرمبر.»

بيم ضحّاک

از آن سوي ضحاک از انديشه فريدون پيوسته نگران و ترسان بود و گاه بگاه از وحشت نام فريدون را بر زبان مي راند. مي دانست که فريدون زنده است و به خون او تشنه.

روزي ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود برتخت عاج نشست و تاج فيروزه برسر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر کردند. آنگاه روي به آنان کرد و گفت «شما آگاهيد که من دشمني بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلير و نامجوست و در پي برانداختن تاج و تخت من است. جانم از انديشه اين دشمن هميشه در بيم است. بايد چاره اي جست: بايد گواهي نوشت که من پادشاهي دادگر و بخشنده ام و جز راستي و نيکي نورزيده ام تا دشمن بدخواه بهانه کين جوئي نداشته باشد بايد همه بزرگان و نامداران اين نامه را گواهي کنند»

ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه جرأت خود را باختند و بر دادگري و نيکي و بخشندگي ضحاک ستمگر گواهي نوشتند.

کاوه آهنگر و دادخواهي کاوه

‌در همين هنگام خروش و فريادي در بارگاه برخاست و مردي پريشان و دادخواه دست بر سر زنان پيش آمد و بي پروا فرياد برآورد که «اي شاه ستمگر، من کاوه ام، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگي و رعيت نوازيت کجاست؟ اگر تو ستمگر نيستي چرا فرزندان مرا به خون مي کشي؟ من هجده فرزند داشتم. همه را جز يک تن، گماشتگان تو به بند کشيدند و به جّلاد سپردند. بدانديشي و ستمگري را اندازه ايست. بتو چه بدي کردم که برجان فرزندانم نبخشيدي؟ من آهنگري تهيدست و بي آزارم، چرا بايد از ستم تو چنين آتش بر سرم بريزد؟ چه عذر داري؟ چرا بايد هفده فرزند من قرباني ماران تو شوند؟ چرا دست از يگانه فرزندي که براي من مانده است برنمي داري؟ چرا بايد اين تنها جگرگوشه من، عصاي پيري من، يگانه يادگار هفده فرزند من نيز فداي چون تو اژدهائي شود؟»

ضحاک از اين سخنان بي پروا به شگفت آمد و بيمش افزون شد. تدبيري انديشيد و چهره مهربان بخود گرفت و از کاوه دلجوئي کرد و فرمان داد تا آخرين فرزند او را از بند رها کردند و باز آوردند و به پدر سپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت «اکنون که بخشندگي ما را ديدي و دادگري ما را آزمودي تو نيز بايد اين نامه را که سران و بزرگان در دادجوئي و نيک انديشي من نوشته اند گواهي کني.»

شوريدن کاوه

کاوه چون نامه را خواند خونش بجوش آمد. رو به بزرگان و پيراني که نامه را گواهي کرده بودند نمود و فرياد برآورد که «اي مردان بد دل و بي همت، شما همه جرأت خود را از ترس اين ديو ستمگر باخته و گفتار او را پذيرفته ايد و دوزخ را به جان خود خريده ايد. من هرگز چنين دروغي را گواهي نخواهم کرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته بپاخاست و نامه را سر تا به بن دريد و بدور انداخت و خروشان و پرخاش کنان با آخرين فرزند خود از بارگاه بيرون رفت. پيشگير چرمي خود را بر سر نيزه کرد و بر سر بازار رفت و خروش برآورد که «اي مردمان، ضحاک ماردوش ستمگري ناپاک است. بيائيد تا دست اين ديو پليد را از جان خود کوتاه کنيم و فريدون والانژاد را به سالاري برداريم و کين فرزندان و کشتگان خود را بخواهيم. تاکي بر ما ستم کنند و ما دم نزنيم؟»

سالاري فريدون

سخنان پرشور کاوه در دل ها نشست. مردمي که از بيداد ضحاک بجان آمده بودند در پي کاوه افتادند و گروهي بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمي که بر سر نيزه کرده بود از پيش مي رفت و گروه دادخواهان و کين جويان در پي او مي رفتند، تا بدرگاه فريدون رسيدند.

فريدون نگاه کرد و ديد گروهي خروشان و دادخواه و پُر کينه از راه مي رسند و کاوه آهنگر با چرم پاره اي که بر سر نيزه کرده از پيش مي آيد. فريدون درفش چرمين را به فال نيک گرفت. به ميان ايشان رفت و به گفتار ستمديدگان گوش داد. نخست فرمان داد تا چرم پاره کاوه را با پرنيان و زر و گوهر آراستند و آنرا «درفش کاوياني» خواندند. آنگاه کلاه کيان به سر گذاشت و کمر برميان بست و سلاح جنگ پوشيد و نزد مادر خود فرانک آمد که «مادر، روز کين خواهي فرا رسيده. من به کارزار مي روم تا به ياري پزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ويران کنم. تو با خدا باش و بيم بدل راه مده.»

چشمان فرانک پُر آب شد. فرزند را به يزدان سپرد و روانه پيکار ساخت.

گرز گاو سر

فريدون دو برادر داشت ازو بزرگتر بودند. چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و گفت «برادران، روز سرفرازي ما و پستي ضحاک ماردوش فرا رسيده. در جهان سرانجام نيکي پيروز خواهد شد. تاج و تخت کياني از آن ماست و بما باز خواهد گشت. من اکنون به نبرد ضحاک مي روم. شما آهنگران و پولادگران آزموده را حاضر کنيد تا گرزي براي من بسازند.» برادران به بازار آهنگران رفتند و بهترين استادان را نزد فريدون آوردند. فريدون پرگار برداشت و صورت گرزي که سر آن مانند سر گاوميش بود برزمين کشيد و آهنگران به ساختن گرز مشغول شدند. چون گرز گاوسر آماده شد فريدون آنرا به دست گرفت و بر اسبي کوه پيکر نشست و به سرداري سپاهي که از ايرانيان فراهم شده بود و دمبدم افزوده مي شد روي به جانب کاخ ضحاک نهاد.

فرستاده ايزدي

بادلي پر کين و رزمجو در پيش سپاه مي تاخت و منزل به منزل مي آمد تا شامگاه شد. آنگاه سپاه، بنه افکند و فريدون فرود آمد. درتيرگي شب جواني خوب روي پري وار نزد او خراميد و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم هاي ضحاک و باز کردن بندها را به وي آموخت. فريدون دانست که آن فرستاده ايزدي است و بخت با وي يار است. شادان شد و چون خورشيد برآمد روي به جانب ضحاک گذاشت.

چون به کنار اروند رود رسيد به رودبانان پيغام داد تا زورق و کشتي بياورند و سپاه او را از آب بگذرانند. رئيس رودبانان عذر آورد که بي اجازه ضحاک نمي تواند فرمان بپذيرد. فريدون خشمگين شد و براسب نشست و بي پروا برآب زد. سرداران و سپاهيان وي نيز چنين کردند. رودبانان پراکنده شدند و به اندک زماني فريدون با سپاه خود از رود گذشت و به خشکي رسيد و به جانب شهر تاخت.

گشودن کاخ ضحّاک

‌چون به يک ميلي شهر رسيد کاخي ديد بلند و آراسته که سر برآسمان داشت و چون نو عروسي زيبا بود. دانست که کاخ ضحاک ستمگرست. گرز گاوسر را بدست گرفت و پا در کاخ گذاشت. ضحاک خود در شهر نبود. نگهبانان کاخ چون نره ديوان پيش آمدند. فريدون گرز برسر آنها کوفت و آنان را از پاي درآورد. همچنان پيش مي رفت و ياران ضحاک را برخاک مي‌انداخت تا به بارگاه رسيد. تخت ضحاک آنجا بود. تخت را به دست آورد و برآن نشست. سپاهيان فريدون نيز در کاخ ضحاک جا گرفتند.

آنگاه فريدون به شبستان ضحاک که دختران خوب روي درآن گرفتار بودند درآمد و شهرنواز و ارنواز دختران جمشيد را که از ترس هلاک رام ضحاک شده بودند بيرون آورد. دختران جمشيد شادي کردند و اشک بر رخسار افشاندند و گفتند «ما سال ها در پنجه ضحاک ديوخو اسير بوديم و از ماران او رنج مي برديم. اکنون يزدان را سپاس که به دست تو آزاد شِديم.»

فريدون به تخت نشست و شهرنواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نويد داد که به زودي پي ضحاک را از خاک ايران خواهد بريد.

گزارش کندرو به ضحّاک ‌

کليد گنج هاي ضحاک بدست مردي بود بنام «کندرو» که با آنکه بيدادگري را چندان دوست نمي داشت نسبت به ضحاک بسيار وفادار بود. کاخ ضحاک نيز به دست وي سپرده بود. چون به کاخ درآمد ديد جواني نيرومند و سرو بالا برتخت ضحاک نشسته و گرزي گاوسر به دست دارد و شهرنواز و ارنواز را نيز بر دوطرف خود نشانده و به شادي و رامش مشغول است.

کندرو آرام پيش رفت و نماز برد و فريدون را ثنا گفت و ستايش کرد. فريدون او را پيش خواند و فرمان داد تا بزمي بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خواني رنگين فراهم کند.

کندرو فرمان برد و هرچه فريدون دستور داده بود فراهم کرد. اما چون بامداد شد پنهان براسب نشست و تازان به نزد ضحاک رفت و گفت «اي شاه، پيداست که بخت از تو روي پيچيده. سه جوان دلاور از کشور ايران با سپاه فراوان به کاخ تو روي آوردند. از آن سه آنکه کوچکتر است گرزي گران چون پاره اي کوه بدست دارد و خورشيدوار مي‌درخشد و اوست که همه جا پاي پيش مي نهد و سروري دارد. به کاخ تو درآمد و برتخت نشست و همه کسان و پيروان تو فرمانبردار او شدند.»

ضحاک برگشتن بخت را باور نداشت. گفت «نگران مباش شايد اينان به مهماني آمده اند. از آمدن آنان شاد بايد بود.»

کندرو گفت «شاها، اين چگونه مهماني است که با گرز گاو سر به مهماني مي آيد و آنرا بر سر نگهبانان قصر مي کوبد و برتخت تو مي نشيند و آئين ترا زير پا مي گذارد؟»

ضحاک گفت «غمگين مباش، گستاخي مهمان را مي توان به فال نيک گرفت.»

کندرو فرياد برآورد که «اي شاه، اگر اين دلاور مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ اين چه گونه مهماني است که زنان تو شهرنواز و ارنواز را از شبستان تو بيرون کشيده و با آنان راز مي گويد و مهر مي ورزد؟»

ضحاک چون اين سخن بشنيد چون گرگ برآشفت و در خشم رفت و بر کندرو غضب کرد و زبان به دشنام گشود. سپس سراسيمه براسب نشست و با سپاهي گران از بيراهه روي به جانب فريدون گذاشت.

نبرد ضحّاک و فريدون

چون ضحاک با سپاه خود به شهر رسيد ديد همه مردم شهر از پير و جوان بر او شوريده و فريدون را به سالاري پذيرفته اند. مردمان چون از رسيدن سپاه ضحاک آگاه شدند يکباره برآنان تاختند. سپاهيان فريدون نيز به ياري آمدند. از بام و ديوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاک مي ريخت. هنگامه جنگ چنان گرم شد که از گرد کارزار آسمان تيره گرديد و کوه به ستوه آمد.

ضحاک برخود مي پيچيد و از رشک و حسد خون مي خورد. وقتي دانست از سپاهش کاري ساخته نيست از لشکر جدا شد و پنهان به کاخ خود که به دست فريدون افتده بود درآمد. ديد فريدون بجاي وي فرمان مي دهد و زر و گوهر مي بخشد و ارنواز و شهرنواز نيز به خدمت او درآمده اند.

آتش رشکش تيزتر شد. خنجري آبگون از کمر برکشيد و به جانب دختران جمشيد شتافت تا آنان را هلاک کند. فريدون بيدار بود. چون باد فراز آمد و گرز گاوسر را برافراخت و سخت بر سر ضحاک کوفت. ترک ضحاک از آن ضربت سهمگين خرد شد و ستمگر ناتوان برخاک افتاد. فريدون خواست به ضربه ديگر او را نابود سازد که باز پيک ايزدي ظاهر شد و به فريدون گفت «او را مکش، او را در بند کن و در کوه دماوند زنداني ساز. زمان کشتن وي هنوز نرسيده.»

ضحاک در زندان

‌پس فريدون بندي ازچرم شير فراهم کرد و دست و پاي ضحاک را سخت به بند پيچيد و او را خوار و زار بر پشت اسبي انداخت و به جانب کوه دماوند برد. درآنجا غاري ژرف بود. فرمود تا ميخ هاي کلان حاضر کردند و ضحاک بيدادگر را در غار زنداني ساخت و بند او را بر سنگ کوفت تا جهان از وجود ناپاکش آسوده باشد. آنگاه فريدون بزرگان و آزادگان را گرد کرد و گفت «ضحاک ستم بيشه سال ها جور کرد و مردم اين ديار را به خاک و خون کشيد و از آئين يزدان و رسم داد و نيکي ياد نکرد. يزدان پاک مرا برانگيخت که روي زمين را از آفت ستم او پاک کنم. خدا را سپاس که توفيق يافتم و برستمگر چيره شدم. ازمن جزنيکي و راستي و آئين يزدان پرستي نخواهيد ديد. اکنون همه کردگار را سپاس گوئيد وسلاح جنگ را به يک سوگذاريد وبسرخان ومان خود رويد و آرام و آسوده باشيد.»

مردمان شاد شدند و فرمان بردند. فريدون برتخت شاهي نشست و بداد و دهش پرداخت. رسم بيداد برافتاد و جهان آرام گرفت.

فرجام یافت به شادی و پیروزی

پیروز باد خَروهِ اَویژَه وَهدینِ مازدَ یَسنان ایدون باد

امروز آدینه برابر با روز دی بآذر از ماه امرداد سال ۳۷۵۱ دینی زرتشتیان

امرداد یعنی بی مرگی وجاودانگی؛ بکوشیم تا این واژه زیبا وگویا را در فرهنگ وادبیات ایرانی، جایگزین مرداد سازیم.

موبد مانترانو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *